بس ستاره ی آتش از آهن جهیـد
وین دل سوزیده پذرفت و چـشید
لیــک در ظلمت یکــی دزدی نهان
مــی نهد انگشت بر استـــــارگان
می کشد استـارگان را یک به یک
تا کــه نفروزد چراغــی بر فــــلک
«حضرت خداوندگار مولانا جلال الدین»
این روزها آن قدر گیج او ضاع ام که تمام اقیانوس ها در دلم شور می زنند.وقتی به این راحتی روزنامه ای توقیف می شود،وقتی که روزنامه ی رسمی این مملکت می نویسد«کلیه ارزان شد»،وقتی که ماموران حفظ امنیت نمی توانند سلامت یک سخنران و سخنرانی را تامین کنند، وقتی که حتی می ترسی حرف هایت را با دیوار در میان بگذاری،باید به واژه هایی بسنده کنی که روزی اشک های تو را همدم بوده اند و دل ببندی«از آب های جهان، به سراب های جهان.»
یک تکه آسمان که به جز سنگ و چوب نیست
لعنت بر این همیشه که غیر از غروب نیست
« یک مشت نور سرد»** که پاشیده آفتاب
یک دسته قارقار که در چارچوب نیست
نت های چوب در بدن ام جیغ می کشند
پتک است می زند به هدف، دار.......کوب نیست
پوتین درد روی تن ام راه می رود
خاک این چنین که من شده ام پای کوب نیست
بندر همیشه یک غزل حافظانه است
این جا به لحن نقشه ی کشور جنوب نیست...
می خواستم برای شما درد دل کنم
اما ببخش،حال من انگار خوب نیست
سعید رضادوست
**«مشتی نور سرد»نام کتابی از دکتر ضیاءموحد است.